مرتضى راوندى
106
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چنان كه انتظار داشت ، مورد لطف و عنايت پادشاه صفوى و زمامداران وقت قرار نگرفت ؛ از اين جريان ، شاعر حسّاس و باريكبين ما رنجيدهخاطر شد . اشعار زير مبيّن افكار و انديشههاى اوست : بلند نام نگردد كسى كه در وطن است * ز نقش ، ساده بود تا عقيق در يمن است دل رميده ما شكوه از وطن دارد * عقيق دل پر خونى از يمن دارد صائب چون محيط اصفهان را مطبوع طبع خود نيافت ، در سال 1036 به خيال سفر هند افتاد : طلايى شد چمن ساقى بگردان جام زرين را * بكش بر روى اوراق خزان ، دست نگارين را دلم هر لحظه از داغى به داغ ديگر آويزد * چو بيمارى كه گرداند ز تاب درد بالين را بهجاى لعل و گوهر از زمين اصفهان صائب * به ملك هند خواهد برد اين اشعار رنگين را صائب در سفر هند به شهر كابل رسيد ، در اين موقع ظفر خان كه نيابت حكومت پدر خود را داشت ، مقدم صائب را گرامى داشت و از او قدردانى كرد و صائب با مدايح خود ، او را زندهء جاويد ساخت . در سال 1039 ظفر خان به قصد تهنيت « شاه جهان پادشاه » به طرف دكن حركت كرد و صائب را با خود برد ، سرانجام در سال 1042 ، ظفر خان حاكم كشمير شد و صائب را كه به سابقه دوستى ، با او الفتى داشت همراه خود به كشمير برد . در همين ايام ، پدر صائب به جهت برگرداندن پسر ، از اصفهان به هند آمد و به اتفاق فرزند خود به اصفهان بازگشت ، بيت ذيل از غزلى است كه صائب در سرزمين هند انشاء كرده : خوش آن روزى كه صائب من مكان در اصفهان سازم * ز وصف زندهرودش خامه را رطب اللّسان سازم * * * اشعار زير نشان مىدهد كه صائب از ماندن موقت خود در هندوستان چندان راضى نبوده : صائب از هند مجو عزّت اصفاهان را * فيض صبح وطن از شام غريبان مطلب * * * صائب از هند جگرخوار برون مىآيم * دستگير من اگر شاه نجف خواهد شد شاعران ديگرى چون محمد قلى سليم و نوعى خبوشانى نيز عدم رضايت خود را از اقامت در هند نشان دادهاند : سليم هند جگرخوار خورد خون مرا * چه روز بود كه را هم بدين خراب افتاد سليم گداخت هند جگرخوارم اى اجل مپسند * كه استخوان همايى نصيب زاغ شود نوعى